داره منو میشناسه بیشتر از قبل نگام که میکنه میدونه من کی هستمبغلم بود و با بابام خیلی خیلی صمیمی هست بابام دستاشو دراز کرد که بیاد بغلش اما نرفت چسبید بهم بابام گفت خب حتما هنوز دستاش جون نداره که بشناسه گفتم بیا بغلش کن من امتحان کنم بغل بابام بود دستامو دراز کردم سمتش و صداش کردم و گفتم بیا مامان جان یهو خم شد و خودشو کشید سمت مندلم میخواست زمان متوقف شه و فقط در اغوشم باشه امروز صبح تو بغلم خواب بود چشماشو یه لحظه باز کرد نگام کرد زل زد بهم منم نگاش کردم یه لبخند بهش زدم اونم یه خنده ی جانانه تحویلم دادخیلی ذوق کردم خیلییی هرروز دخترم داره بزرگتر میشه و زمان میگذره 16 دی 3 ماهه میشه و من هنوز فکر میکنم تازه متولد شدهمشکلات زیاد شده ولی وسط این همه مشکل بازم میگم خدا هست
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح
تاريخ: شنبه
1 بهمن
1401 ساعت: 15:47