خرید بک لینک
داره منو میشناسه بیشتر از قبل نگام که میکنه میدونه من کی هستمبغلم بود و با بابام خیلی خیلی صمیمی هست بابام دستاشو دراز کرد که بیاد بغلش اما نرفت چسبید بهم بابام گفت خب حتما هنوز دستاش جون نداره که بشناسه گفتم بیا بغلش کن من امتحان کنم بغل بابام بود دستامو دراز کردم سمتش و صداش کردم و گفتم بیا مامان جان یهو خم شد و خودشو کشید سمت مندلم میخواست زمان متوقف شه و فقط در اغوشم باشه امروز صبح تو بغلم خواب بود چشماشو یه لحظه باز کرد نگام کرد زل زد بهم منم نگاش کردم یه لبخند بهش زدم اونم یه خنده ی جانانه تحویلم دادخیلی ذوق کردم خیلییی هرروز دخترم داره بزرگتر میشه و زمان میگذره 16 دی 3 ماهه میشه و من هنوز فکر میکنم تازه متولد شدهمشکلات زیاد شده ولی وسط این همه مشکل بازم میگم خدا هست

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:47

سه ماهه شد دخترماومدیم باغ شمال مامان بابام الهه و امیر داداشم و همسرم یه دورهمی خانوادگیخوش گذشت خوب بود و جالبه روزی که میومدیم برف بود اینجا افتاب بود و هوا خنک و دلنشین توقع داشتم چهارروز فقط بارون ببینیم ولی عالی بود هوا امروز شوهرم و داداشم و زنش زودتر برگشتن تهران هرکاری کردیم شزکت اجازه بده حمید بیشتر بمونه نشد منم موندم با بابام اینا فردا برگردیم اصلا هیچی برای نوشتن نداشتم فقط ثبت خاطره کردم روزتون مبارک مامانای قشنگ

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:47

خاله ها عکس سه ماهگی ماهلین رو میذارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:47

صفحه بندی